النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

خاطره زایمان

1391/5/22 2:31
نویسنده : بیتا
129 بازدید
اشتراک گذاری

روز 29 اردیبهشت بود همیشه دوست داشتم که اردیبهشتی بشی دکتر واسه 6خرداد وقت سزارین داده بود 

از صبحش من یه خورده درد داشتم خونه عزیز بودیم اخه 1ماه آخر رفته بودم اونجا خلاصه اصلا فکر نمیکردم درد زایمان باشه 

تا عصر که هی دردا بیشتر شد عمه اینا گفتن بریم بیمارستان یه چکاپ کنیم ضرر نداره رفتیم بیمارستان بانک ملی 

اونجا یه خانم دکتر مهربون بود که دکتر شیفت بود معاینه کرد وگفت ضربان قلب جنین رو هم باید بگیریم خلاصه به مامان دستگاه وصل کردن وگفتن هر موقع تو تکون خوردی دکمه رو فشار بدم 

بعد چند دقیقه دیدم خانم دکتر وپرستاره دارن با هم پچ پچ میکنن من نفهمیدم چی میگن تا اینکه بعد از یه 

ربع خانم دکتر گفت نیم ساعت دیگه بریم واسه عمل من از تعجب داشتم شاخ در میوردم گفتم خانم دکتر

شوخی میکنید گفت چه شوخیی ما به شما نگفتیم که استرس نگیرین جنین قلبش خیلی ضعیف میزنه 

به نظر من همین الان باید سزارین بشی داشتم سکته میکردم گفتم من اخه الان آمادگیشو ندارم بعد هم 

دکتر خودم هم که نیست گفت اگر میخوای تا صبح صبر کن دکترت بیاد ولی من نظرم اینه که همین الان 

سزارین بشی خلاصه که منم قبول کردم یه پرستار اومد آنژیوکرد که همیشه ازش میترسیدم وخیلی هم 

درد داشت بعد هم سوند گذاشت ولی اون درد نداشت نیم ساعت وقت داشتم تا عمل تمام بدنم داشت 

میلرزید اصلا حالم خوب نبود فقط گریه میکردم عمه منیر وعمه مهناز وبابایی اومدن پیشم دلداریم میدادن 

میگفتن نترس لحظه ای که منتظرش بودی بالاخره رسید ولی من حالم خیلی بد بود تمام سختیهای 

دوران حاملگیم جلوی چشمم بود خیلی لحظه های بدی بود هم ترس داشتم هم خوشحال بودم همش  

ائمه رو صدا میکردم خلاصه که با گریه رفتم اتاق عمل یه اقا دکتر که خیلی هم جدی بود منو نشوند و

با لحن تندی گفت تکون نخورم که میخوان آمپول بیحسی بزنن اصلا آمپولش درد نداشت بهش گفتم سر شدم ؟

گفت پاتو تکون بده اومدم پامو تکون بدم که دیدم مثل سنگ شده دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه یه صدایی 

اومد بعد هم گریه تو گذاشتنت بغل صورتم داشتی گریه میکردی بوست کردم واز حال رفتم بعد که به حال 

اومدم دیدم مامانی وبابایی ودایی وعمه ها خلاصه همه بالای سرمن وخوشحالن 

این شد که شما پابه این دنیا گذاشتی باوزن 2700وقد50

امیدوارم که لحظه لحظه های زندگیت شاد باشی هیچ موقع رنگ غم نبینی من وبابایی برای تو هر کاری 

باشه انجام میدیم تا تو یه لحظه عذاب نکشی خیلی خیلی خیلی دوست داریم 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

سیب سرخ کوچولو
27 دی 91 16:31
نی نی منم باید اولای خرداد بیاد ولی من میخوام اردیبهشتی باشه.خیلیییییییییییییییییییییییی ماهه نی نی نازتتتخدا برات حفظش کنه و همیش زیر سایه ی شما و باباییش باشه